ღ "تو بگو از غم تنهایی من " ღ |
|
چه خواهد شد
نقاب از چهره بردارم چه خواهد شد؟ تو را بی پرده بنویسم چه خواهد شد؟ بدون این حجاب خسته و خاکی مرا بی سایه بنویسی چه خواهد شد؟ نقاب از چهره میگیرم بیا اکنون نگاهم کن چه میبینی من خاکستری یا یک رهای از قفس رانده بدون این نقاب من تا کجا با خویش تنهایم کسی هرگز نمیداند نقابم را دگر باره به روی چهره ام دارم نگاهم کناز من میخواهد ببین بی هیچ اندوهی چه بی پروا میخندم درست است این همانی ست که هر که میشناسم
+نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت0:4 توسط"نسترن"(¯´v´¯)" | رنگ خاموشی شب
دیر گاهی است در این تنهایی
سهراب سپهری+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت14:23 توسط"نسترن"(¯´v´¯)" | عشق من معجزه نيست كاش مي دانستي
چشم هايم زشكوفايي عشق تو فقط مي خواند كاش مي دانستي عشق من معجزه نيست عشق من رنگ حقيقت دارد اشك هايم به تمناي نگاه تو فقط مي بارد كاش مي دانستي دختري هست كه احساس تو را مي فهمد دختري از تب عشق تو دلش مي گيرد دختري از غمت امشب به خدا مي ميرد كاش مي دانستي تو فقط مال مني تو فقط مال همين قلب پر از احساس مني شب من با تو سحر خواهد شد تو نمي داني من چه قدر عشق تو را مي خواهم تو صدا كن من را تو صدا كن مرا كه پر از رويش يك ياس شوم تو بخوان تا همه احساس شوم كاش مي دانستي شعرهاي دل من پيش نگاه تو به خاك افتاده است به سرم داد بزن تا بدانم كه حقيقت داري تا بدانم كه به جز عشق تو اين قلب ندارد كاري باز هم اين همه عشق اين همه عشق براي دل تو ناچيز است آسمان را به زمين وصل كنم؟ يا كه زمين را همه لبريز ز سر سبزي يك فصل كنم؟ من به اعجاز دو چشمان تو ايمان دارم به خدا تو نباشي بي تو من يك بغل احساس پريشان دارم.
+نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت17:26 توسط"نسترن"(¯´v´¯)" | خسته ام .....
با تو اين ترانه گفتم
که ستاره پر بگيرد
با تو از شبانه گفتم
که شراره در بگيرد
با تو اين غزل سرودم
که سکوت بشکند باز
.
.
.
و تو را به اوج بردم ؛ که کسی تورا نگيرد
خسته ام از اين دنيای به ظاهر زيبا
از اين مردم که به ظاهر صادق و با وفا اند
خسته ام از دوری
از درد انتظار
از اين بيماری لاعلاج
خسته ام از اين همه دروغ و نيرنگ
خسته ام
خسته ام از تو
از اين دنيا خسته ام
آری پروردگارا
از آدم هايش خسته ام
از دروغ هايش
از نيرنگ هايش
خسته ام از کسانيکه دوستشان دارم
پس کو صداقت و محبت
چرا اندکی محبت در ميان دل مردم نيست ؟
تنها نيرنگ پيداست
ديگر دست محبتی در ميان مردم نيست
ديگر عشقی پاک و مقدس در ميان مردم نيست
افسوس ، سفره ی دل مردم همه اش دروغ است
به ظاهر پاک
به ظاهر صادقانه
ولی افسوس ...
آخر اي دوست نخواهي پرسيد
كه دل از دوري رويت چه كشيد ؟
سوخت در آتش و خاكستر شد
وعده هاي تو به دادش نرسيد
داغ ماتم شد و بر سينه نشست
اشك حسرت شد و بر خاك چكيد
آن همه عهد فراموشت شد !
چشم من روشن و روي تو سپيد ...
جان به لب آمده در ظلمت غم
كي به دادم رسي اي صبح اميد
آخر اين عشق مرا خواهد كشت
عاقبت داغ مرا خواهي ديد ؟!...
+نوشته شده در جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت22:41 توسط"نسترن"(¯´v´¯)" | اگه چشمات منو از یاد ببره..
اگه چشمات منو از یاد ببره
به خدا این دیگه بغض اخره
با شکستنش منم رفتنیم
سهم من از تو همین چشم تره
بی ترانه موندم امشب فرصت خوندن ندارم
دم آخرم رسیده مهلت موندن ندارم
آهای بارون منم امشب می خوام با تو ببارم
می خوام امشب براش از اشک چشمام کم نزارم
آهای بارون نمی خوام اشک چشمامو بشوری
نمی خوام دست تو مرهم بشه رو داغ دوری
می خوام امشب بسوزم بشکنم اتیش بگیرم
می خوام دور از نگاهش مثل یک کولی بمیرم
نمی دونی نمی دونی تو بارون چی کشیدم
نمی دونی قیامت کردم اما اخرش اینجا رسیدم
آهای بارون می خوام چشمامو رو ابرا بزاری
می خوام با جون و دل ا زغربت چشمام بباری
که شاید رو تنش یک قطره از اشکام بباره
که شاید عاشقش رو لحظه ای یادش بیاره
کاش مي شد قلب ها آباد بود ! +نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت15:53 توسط"نسترن"(¯´v´¯)" | شکست و ریخت به خاک........
روز عزیزترینم (مادر قشنگم) و همه مادرها مبارک
![]()
شکست و ریخت به خاک و به باد داد مرا چنانکه گویی هرگز کسی نزادمرا
مرا به خاک سپردند و آمدند و گذشت
تکان نخورد در این بی کرانه آب از آب
ستاره می تابید
بنفشه می خندید
زمین به گرد سر آفتاب می گردید
همان طلوع و غروب و همان خزان و بهار
همان هیاه
همان زمانه که هرگز نخواست شاد مرا نه مهر گفت و نه ماه
نه شب نه روز
که این رهگذر که بود و چه شد؟
نه هیچ دوست که این همسفر چه گفت وچه خواست
ندید یک تن ازاین
که این گسسته غباری به چنگ باده هواست
تو ای سپرده دلم را به دست ویرانی
همین تویی تو که شاید دو قطره پنهانی
شبی که با تو در افتد غم پشیمانی
سرشک تلخی در مرگ من می افشانی تویی همین تو که می آوری به یاد مرا
کاش قلبم درد تنهايی نداشت ..
+نوشته شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385ساعت14:52 توسط"نسترن"(¯´v´¯)" | فریاد رسه تنهايي من....
به دادم برس اي اشك دلم خيلي گرفته
نگواز دوري كي، نپرس ازچي گرفته
منو دريغ يك خوب به ويروني كشونده
عزيز من تو هستي نفس تو سينه مونده
تو اين تنهايي تلخ منو يه عـالمه ياد
نشسته روبرويم كسي كه رفته برباد
كسي كه عاشقانه به عشقش پشت پازد
بـراي بودن من به خود رنـگ فنــا زد
چه درديه خـدايـا نخــواسـتـن امـا رفتن
براي اونكه سايه است هميشه روسرمن
كسي كه وقت رفتن دوباره عاشقم كرد
منو آباد كرد وخودش ويرون شد ازدرد
به دادم برس اي اشك دلم خيلي گرفته
نگو از دوري كي،نپرس ازچي گرفته
گریه ام گرفته است از مرام روزگار
گشتم و نیافتم رد پایی از بهار
عشق من بزرگ بود رنگ بیکرانگی
حال مانده زان همه نفرتی به یادگار
ساعت یک شب است من نشسته ام هنوز
روبه روی فکر تو "رو به روی یک قطار
خواستم عشق را در تو جستجو کنم
حیف اشتباه بود تو....و عشق را چه کار؟
تو به راه خود برو با نگاه کوچکت
تو بمان و این همه صید در شاهوار
حیف پر گشودنم حیف بال های من
ذره ای هوا نداشت آسمان آن دیار
دوست داشتم تو را "صا دقانه"بی دریغ
تو ولی....تو ولی پر از غبار
زود باش !زود جوا بمو بده...
عشق با کدوم عینه؟چهره نقابدار!
کاش می شناختی قدر سیب سرخ را
آه خسته ام از سکه های بی عیار
![]() +نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت16:33 توسط"نسترن"(¯´v´¯)" | کاش بودی.............
تا اسیر غصه فردا نبود کاش بودی تا برای قلب من زندگی اینگونه بی معنا نبود کاش بودی تا لبان سرد من قصه گوی غصه غم ها نبود کاش بودی تا دور دست عاشقم غافل از لمس گل مینا نبود کاش بودی تا زمستان دلم این چنین پور سوز و پر سرما نبود کاش بودی تا فقط باور کنی بعد تو این زندگی زیبا نبود
تو نشسته تو خیالم! بی تو من اسیر دست آرزو های مرفتی خاطره های حالم! یاد من نبودی اما.من به یاد تو شکستم! غیر تو که دوری از من.دل به هیچ کسی نبستم! هم ترانه یاد من باش! بی بهانه یاد من باش! وقت بیداری مهتاب. عاشقانه یاد من باش! اگه باشی با نگاهت.میشه از حادثه رد شد! میشه تو آتیش عشقت.گر گرفتن بلد شد! اگه دوری.اگه نیستی.نفس فریاد من باش! تا ابد تا ته دنیا.تا همیشه یاد من باش...
+نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت17:55 توسط"نسترن"(¯´v´¯)" | لحظه دیدار ..........
بین چشمای من و تو فاصله حرف نگفتس همه لحظه های دوری یه کتاب ننوشتس بین حرفای من و تو حرمت عشق ستارس همه لحظه های بی تو یه چراغ غم گرفتس حتی آسمون عزیزم رنگ مات غم و غصه س حس عشق بی صدامون مث افسانه و قصه س قلب پاک هر دوتامون خونه عشق ستارس بین دستای من و تو انتظار رسم زمونس واسه ی بهم رسیدن عاشقی فقط بهونس واسه ی سکوت قلبم چشم تو فقط بهانس روز دیدنت عزیزم لحظه هام پر از ترانس...
بینحرکت می نویسم رو دیوار از درد این غریبی از اون روزای رفته روزای ناشکیبی از بوی خوب گلها تو باغچه محبت از زخم کهنه دل تو روزگار غربت از سرزمین غمها نامه برات نوشتم تاکه تو هم بدونی چی شده سرنوشتم
+نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت13:15 توسط"نسترن"(¯´v´¯)" | اشکامو پاک کنم یه نه؟!!!!!!!!!!!!!!!!!..................... دلم مى خواد ببخشمت اما ديگه نمى تونم
زخم دلم بزرگ شده ديگه پيشت نمى مونم مى خوام برم تا گم بشم كه ديگه پيدام نكني زخم دلم بزرگ شده از اين بزرگتر نكني بايد برم كه ديگه دل يه جاي سالم نداره بجز گناه عشق تو طفلي گناهي نداره داغي كه از عشق تو خورد يه عمر بايد يادش باشه زخماش كه خوب شد يه روزی داغ دلش تازه بشه دلم ميخواد ببخشمت اما ديگه جون نداره درياى عشق من به تو يه قطره بارون نداره دلم مي خواد ببخشمت اما ديگه...
شبی غمگین شبی بارانی و سرد مرا در غربت فردا رها کرد دلم در حسرت دیدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد به من می گفت تنهایی غریب است ببین با غربتش با من چه ها کرد تمام هستی ام بود و ندانست که در قلبم چه آشوبی به پا کرد و او هرگز شکستم را نفهمید اگر چه تا ته دنیا صدا کرد ... +نوشته شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت18:41 توسط"نسترن"(¯´v´¯)" | چیزی نگو ......
چیزی نگو قسم نخور همه ی حرفات یه دروغه چیزی نگو خودم دیدم خونه ی قلبت شلوغه چیزی نگو لیاقتت عشق مقدسم نبود حس میکنم نبودی و بودنت هم یه قصه بود تو دیگه مردی و این حرف اخره بگذار عشق تو از خاطرم بره فکر می کردم قلبت مال منه اما انگار صد شاخه می پره اسمت رو پاک کردم از تو دفترم بیخودی قسم نخور دیگه سخته برام تو رو باور داشتم و می خواستمت چرا اتش کشیدی بر همه ی باورام کسی بهم نگفت من خودم دیدم اما راستشو بخوای یه چیزی رو نفهمیدم چرا وقتی تو رو از عشق خالی دیدم به جای گریه به حالت می خندیدم شایدم واسه اینه که دیگه بی ارزشی وا سه همه یه عروسک نمایشی تو که میگذری ساده از اون همه عشق لیاقت نداری که دیگه با من باشی +نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت19:30 توسط"نسترن"(¯´v´¯)" | تحمل کن ........ اگر ماه بودم . به هر جا که بودم . سراغ ترا از خدا می گرفتم +نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت15:13 توسط"نسترن"(¯´v´¯)" | ديدي آخرش من و گذاشت و رفت .......... واسه رفتن همينو بهونه كرد
+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم خرداد 1385ساعت12:0 توسط"نسترن"(¯´v´¯)" | نقطه چین زندگی .......
حالمان بد نيست غم کم مي خوريم کم نه! هر روزکم کم مي خوريم
آب مي خواهم، سرابم مي دهند عشق مي ورزم عذابم مي دهند
خود نميدانم کجا رفتم به خواب از چه بيدارم نکردي آفتاب؟؟
خنجري بر قلب بيمارم زدند بي گناهي بودم و دارم زدند
دشنه اي نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمي پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام
عشق اگر اينست مرتد مي شوم خوب اگر اينست من بد مي شوم
بس کن دل نابساماني بس است کافرم ديگر مسلماني بس است
حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت
ما زياران چشم ياري داشتيم خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم +نوشته شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت18:12 توسط"نسترن"(¯´v´¯)" | یه دل دارم .... روز اول به تو گفتم نازنینم
که توهم یه وقت نمیری توی غربت حتی از دل صبورم که چه آفتی به من زد این زمونه از غم وغریبی دل به توگفتم
بی بهونه
حالا مونده توی قلبم از جدایی ها شکستم...
که دیگه فرقی نداره چه توباشی ونباشی
ازکجا باید شروع کرد تاکجا باید سفر کرد واسه هیچ عاشق ولگرد +نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت21:43 توسط"نسترن"(¯´v´¯)" | LOVEEEEEEEE
تند بادی برخاست،
تکیه گاهم افتاد،
برگ هایم پژمرد.........
بی تو ، آن هستی غمگین دیگر،
به چه کارم آمد یا به چه دردم خورد؟
روزها طی شد از تنهایی مالامال ،
شب، همه غربت و تاریکی غم بود و خیال.
همه شب ، چهره لرزان
تو بود،کز فراسوی سپهر،
گرم می آمد در آیینه اشک فرود .
نقش روی تو ، درین چشمه، پد یدار، هنو
تو گذشتی و شب و روز گذشت.
آن زمان ها،
به امیدی که تو، بر خواهی گشت ، پای هر پنجره، مات
می نشستم به تماشا ، تنها،
گاه بر پرده ابر ، گاه در روزن ماه،
دور، تا دورترین جاها میرفت نگاه،
باز میگشتم تنها ، هیهات! چشم ها دوخته ام بر در و دیوار هنوز
بی تو سی سال نفس آمد و رفت
مرغ تنها ، خسته ،خون آلود .
که به دنبال تو پر پر میزد،
از نفس می افتاد .
در قفس می فرسود،
ناله ها میکند این مرغ گرفتار هنوز!
رنگ خون بر دم شمشیر قضا می بینم !
بوی خاک از قدم تند زمان می شنوم !
شوق دیدار توام هست ،
چه باک
به نشیب آمدم اینک ز فراز،
به تو نزدیک ترم ، می دانم.
یک دو روزی دیگر ،
از همین شاخه لرزان حیات ،
پرکشان سوی تو می آیم باز .
دوستت دارم
بسیار،
هنوز.....! +نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت16:51 توسط"نسترن"(¯´v´¯)" | به قفس سنگ نزن
+نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت11:4 توسط"نسترن"(¯´v´¯)" | منو بشناس من همونم كه هميشه غم و غصم بي شماره اوني كه تنها ترينه حتي سايه هم نداره اين منم كه خوبيامو كسي هر گز نشناخته اونكه در راه رفاقت همه ي هستي شو باخته هر رفيق راهي با من دوسه روزي همسفر بود
+نوشته شده در یکشنبه هفتم خرداد 1385ساعت10:47 توسط"نسترن"(¯´v´¯)" |
این سوت آخر است و غریبانه می رود تنهاترین مسافر تو از دیار تو ...!!! سهم من از این عشق هم یک نقطه چین شد او رفت و این دل تا ابد تنهاترین شد !!!
دلم تنگ است برايت در كنار تو
دلم هر دم به چشمانم فرمان نابينايي دهد سخت ترين تجربه بود
قلب من در فكر آن بود با تو تا ابد تپيدن ولي حال هيچ ندارم هدفي تا رسيدن تن سردم را نيست چاره اي جز دست گرمت را گرفتن و تو عاقبت شكستي دل تنگم را با اينطور رفتن
+نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت20:57 توسط"نسترن"(¯´v´¯)" |
هميشه به ياد داشته باش تا به فراموشي بسپاري آنچه را که اندهگينت ميسازد اما . . . هرگز فراموش مکن به ياد داشته باشي
آنچه را که شادمانت مي سازد . . .
+نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت20:50 توسط"نسترن"(¯´v´¯)" |
| صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو وبلاگ
درباره وبلاگ![]()
باشد که نه به اختیار امدیم نه با رغبت می مانیم و نه با رضایت میرویم در این گوی سر به هوا هیچ چیز مال هیچ کس نیست و هیچ تکیه گاهی نمی تواند پناهگاهی گردد می ماند ناب ترین و عمیق ترین حس زندگی یعنی دوست داشتن و دوست داشته شدن که شاید باعث فراموشی رنج عظیم بودن گردد .... نه از خاکم، نه از بادم نه در بندم، نه آزادم نه آن لیلاترین مجنون نه شیرینم نه فرهادم نه از آتش، نه از سنگم نه از رومم، نه از زنگم فقط مثل تو غمگینم فقط مثل تو دلتنگم چه غمگینم چه تنهایم نه پنهانم نه پیدایم نه آرامی به شب دارم نه امیدی به فردایم چه امیدی ... چه فردایی ... اگر خوشحال، اگر غمگین چه فرقی داره تنهایی...
نوشته هاي پيشين
|